غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل

از صبـر دیدیم در بحــر ســاحل

رحمت گشوده‌ست آغوش حاجات

درهاست اینجا مشتاق سایل

چون شمع ما را با عجز نازیست

سر بر هواییم تا پاست درگل

رسوایی و عشق‌، مستوری و حسن

مجنون و صحرا، لیلی و محمل