غزل شمارهٔ ۱۹۱۸

سعی روزی‌کاهش است ای بیخبر چشمی بمال

آسیاها شد درین سودا تنک‌تر از سفال

از کدورت رست طبعی‌ کز تردد دست بست

آب خاک آلوده را آرام می‌سازد زلال

دستگاه جاه‌، اصلش واضع شور و شر است

می‌خروشد سیم و زر تا حشر در طبع جبال

از فضولیهای طاقت عافیت آواره است

غیر پرواز آتشی دیگر ندارم زیر بال