غزل شمارهٔ ۱۹۲۷

از شوخی فضولی ما داشت عار وصل

آخرکنارکرد ز ننگ کنار وصل

چشمی به خود گشوده‌ام و رفته‌ام ز خویش

ممنون فرصتم به یک آغوش وار وصل

قاصد نوید وعدهٔ دلدار می‌دهد

ای آرزو بهار شو ای انتظار وصل

رنج دویی نبرد ز ما سعی اتحاد

مردیم در فراق و نیامد به کار وصل