غزل شمارهٔ ۱۹۲۹

ای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغل

از شوخی‌گرد رهت عالم‌گلستان در بغل

ابرویت از چین جبین زه‌ کرده قوس عنبرین

چشم از نگاه شرمگین شمشیر بران در بغل

بی رویت از بس مو به مو توفان طراز حسرتم

چون ابر دارد سایه‌ام یک چشم‌گریان در بغل

دل را خیال نرگست برداشت آخر از میان

صحرا زگرد وحشیان پیچیده دامان در بغل