غزل شمارهٔ ۱۹۶۱

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام

در سایهٔ تأمل یادش نشسته‌ام

فریاد ما به‌گو ‌ش ترحم شنیدنی است

پربینوا چو نغمهٔ تارگسسته‌ام

ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد

بالی‌که داشت رنگ به حیرت شکسته‌ام

گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاست

حرمان نصیب نالهٔ دلهای خسته‌ام