غزل شمارهٔ ۱۹۷۸

حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌ام

مغز دردی همچو نی در استخوان دزدیده‌ام

نم نچید از اشک مژگان تحیر ساز من

عمرها شد دست‌ از این ‌تردامنان دزدیده‌ام

گر همه توفان ‌کنم موجم خروش آهنگ نیست

بحرم اما در لب ساحل زبان دزدیده‌ام

بر سرکوی تو هم یارب نینگیزد غبار

نالهٔ ‌دردی که از گوش جهان دزدیده‌ام