غزل شمارهٔ ۱۹۹۱

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام

شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانه‌ام

نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانه‌ام

گردش رنگم‌، به دست بیخودی پیمانه‌ام

حیرتی دارم ز اسباب جهان در کار و بس

نقش دیوارست چون آیینه رخت خانه‌ام

ظرف و مظروف اعتبار عالم تحقیق نیست

وهم می‌گوید که او گنج است و من ویرانه‌ام