غزل شمارهٔ ۱۹۹۳

عمری‌ست چون نفس به تپیدن فسانه‌ام

از عافیت مپرس دل است آشیانه‌ام

در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است

موج خیالم و به خیالی روانه‌ام

آهم چو دود آتش یاقوت گل نکرد

وا سوخته‌ست در گره دل زبانه‌ام

خط غبار آفت نظاره است و بس

بی‌صرفه نیست این که شناسد زمانه‌ام