غزل شمارهٔ ۱۹۹۵

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام

آب در آیینه دارد سیل در ویرانه‌ام

از گداز رنگ طاقت برنمی‌آیم چو شمع

گردش چشم ‌که در خون می‌زند پیمانه‌ام

اینقدرها بیخود جام نگاه کیستم

گوشها میخانه شد از نعرهٔ مستانه‌ام

عمرها شد از مقیمان سواد وحشتم

ریخت چشم او به‌ گرد سرمه رنگ خانه‌ام