غزل شمارهٔ ۲۰۲۸

به فقر آخر سر و برگ فنای خویشتن‌ گشتم

سراب موج نقش بوریای خویشتن‌ گشتم

به تمثال خمی چون ماه نو از من قناعت‌کن

بس است آیینهٔ قد دوتای خویشتن‌ گشتم

به قدر گفت‌وگو هر کس در این جا محملی دارد

دو روزی من هم آواز درای خوبشتن‌ گشتم

سپند مجمرآهم مپرسید ازسراغ من

پری افشاندم وگرد صدای خوبشتن‌گشتم