غزل شمارهٔ ۲۰۳۵

به دل‌ گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتم

نفس تا خانهٔ آیینه روشن کرد من رفتم

شرار کاغذم از بی‌دماغیها چه می‌پرسی

همه گر یک قدم رفتم به خویش آتش‌فکن رفتم

ز باغ امتیاز آیینه‌گل چیدن نمی‌داند

تحیر خلوت‌آرا بود اگر در انجمن رفتم

زدل بیرون نجستم چون خیال از آسمان تازی

نیفتادم به غربت هر قدر دور از وطن رفتم