غزل شمارهٔ ۲۰۳۶

تحیر مطلعی سرزد چو صبح‌ از خویشتن رفتم

نمی‌دانم‌ که آمد در خیال من‌ که من رفتم

صدای ساغر الفت جنون کیفیت‌ست اینجا

لب او تا به حرف آمد من از خود چون سخن رفتم

شبم بر بستر گل یاد او گرداند پهلویی

تپیدم آنقدر بر خود که بیرون از چمن رفتم

ز بزم او چه امکانست چون شمعم برون رفتن

اگر از خویش هم رفتم به دوش سوختن رفتم