غزل شمارهٔ ۲۰۴۱

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم

گرد ره خرام که دارم‌، قیامتم

آن ناله‌ام که گر همه خاکم دهی به باد

کهسار می‌خورد قسم استقامتم

تسلیم خوی از غم آفات رستن است

افکنده نیستی به جهان سلامتم

مینا طبیعتم حذر از انفعال من

هرگاه آب می‌شوم آتش علامتم