غزل شمارهٔ ۲۰۴۶

نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدم

صاحب خفتان شرمم عیب‌پوشی چلقدم

منفعل نشو و نمای سر به جیبم داده‌اند

رستن مو می‌کشد نقاش تصویر قدم

هرچه پیش ‌آید غنیمت مفت سعی ‌بیکسی است

آدمم اما هلاک صحبت دام و ددم

صد امل گر تازد آنسوی قیامت گرد من

انفعالم نیست‌، بیکار جهان سرمدم