غزل شمارهٔ ۲۰۴۷

ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم

که آن ناز آفرین صیاد خوش دارد به فریادم

خرد بیهوده می‌سوزد دماغ فکر تعمیرم

غم‌آباد جنونم خانه ویرانی است بنیادم

به توفان رفتهٔ شوقم ز آرامم چه می‌پرسی

که من گر خاک هم گردم همان در دامن بادم

دماغ نکهت ‌گل از وداع غنچه می‌بالد

محبت همچو آه از رفتن دل کرده ایجادم