غزل شمارهٔ ۲۰۵۴

نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردم

شرار بی‌دماغ آخر ندارد پر زدن هر دم

گریبان می‌درم چون صبح و برمی‌آیم از مستی

چه سازم نعل در آتش ز افسون دم سردم

چه سودا در سر مجنون دماغم آشیان دارد

که چون ابر آب‌گردیدن ببرد آشفتن‌گردم

غبارم توأم آشفتن آن طره می‌بالد

همه‌گر در عدم باشم نخواهی یافتن فردم