غزل شمارهٔ ۲۰۶۵

چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق‌ کردم

ز شرم زندگی‌گفتم‌کفن پوشم‌، عرق‌کردم

کف پا می‌شدم ای کاش از بی‌ اعتباریها

جبین‌گردیدم و صد رنگ خجلت در طبق‌کردم

چو صبحم یک تأمل درس جمعیت نشد حاصل

به سطری کز نفس خواندم ز خود رفتن سبق کردم

به حیرت صنعت آیینه را بردم به کار آخر

پریشان بود اجزای تماشا یک ورق کردم