غزل شمارهٔ ۲۰۶۹

گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم

هزارگل به بغل داشتم بهار نکردم

جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزه‌دویها

به این کمند رسا یک دو چین شکار نکردم

نساختم به تنک رویی از تعلق دنیا

به قطع وهم دم تیغی آبدار نکردم

ز دست سوده نجستم علاج رنگ علایق

به درد سر زدم و صندل اختیار نکردم