غزل شمارهٔ ۱۷۹۰

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن

صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من

گفتم صلای ماجرا ما را نمی‌پرسی چرا

گفتا که پرسش‌های ما بیرون ز گوش است و دهن

گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهل

گفت از اشارت‌های دل هم جان بسوزد هم بدن

گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمر

سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن