غزل شمارهٔ ۱۷۹۱
بویی همیآید مرا مانا که باشد یار من
بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من
کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش
هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
خاصه کنون از جوش او زان جوش بیروپوش او
رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من
پردهست بر احوال من این گفتی و این قال من
ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من