غزل شمارهٔ ۲۰۸۸

پر نفس می‌سوخت ما و من ز غیرت تن زدم

ننگ خاموشی چراغی داشتم دامن زدم

ثابت و سیار گردون ‌گردهٔ وهم منست

صفحهٔ بیکاری آمد در نظر سوزن زدم

گاهگاهی آفتابم ناز پرتو می‌فروخت

چشم پوشیدم ز غیرت گل بر این روزن زدم

کسب معقولات امکان غیر نادانی نداشت

با تجاهل ساز کردم‌ کوس چندین فن زدم