غزل شمارهٔ ۲۰۹۸

در گلستانی که محو آن‌ گل خودرو شدم

چشم تا واکردم از خود چون مژه یک سو شدم

نشئهٔ آزادی من آنقدر ساغر نداشت

گردش رنگی به عرض شوخی آمد بو شدم

هرکه می بینم به وضع من تامل می‌کند

ازقد خم‌گشته خلقی را سر زانو شدم

کاش اوج عزتم با نقش پا می‌شد بدل

آسمان ‌گل‌ کردم و با عالمی یک رو شدم