غزل شمارهٔ ۲۱۰۰

با صد حضور باز طلبکارت آمدم

دست چمن‌ گرفته به‌ گلزارت آمدم

جمعیتی دلیل جهان امید بود

خوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم

شغل نیاز و ناز مکرر نمی‌شود

بودم اسیر و باز گرفتارت آمدم

بیع و شرای چار سوی عشق دیگر است

خود را فروختم‌ که خریدارت آمدم