غزل شمارهٔ ۲۱۱۵

از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم

خاکم به دهن به، ‌که بگویم چه شنیدم

عالم همه در چشم من از یأس سیه شد

جز کسوت پایم به بر دهر ندیدم

آماج جهان ستمم‌ کرد ندامت

چندانکه ز دل آه کشم تار کشیدم

دیوانه‌ام امروز به پیش که بنالم

ای کاش عدم بشنود آواز بعیدم