غزل شمارهٔ ۲۱۱۶

درین‌ گلشن نه بویی دیدم و نی‌ رنگ فهمیدم

چو شبنم حیرتی گل کردم و آیینه خندیدم

گشود از نفی خویشم پردهٔ اثبات بی‌رنگی

پری در جلوه آمد تا شکست شیشه نالیدم

ز موهومی به دل راهی نبردم آه محرومی

شدم عکس و برون خانهٔ آیینه خوابیدم

تحیر پیشم آمد ای سرشک از یاد دیداری

تو راهی باش من بر جوهر آیینه پیچیدم