غزل شمارهٔ ۲۱۱۹

به سودای هوس عمری درین بازارگردیدم

کنون‌ گرد سرم‌ گردان‌ که من بسیار گردیدم

ندیدم جز ندامت ساز استغنای این محفل

کف دست حنایی کردم و بیکار گردیدم

فلک آخر به جرم قابلیت بر زمینم زد

گهر گل کردم و بر طبع دریا بارگردیدم

به این‌ گرد علایق نیست ممکن چشم واکردن

جنون بر عالمی پا زد که من بیدار گردیدم