غزل شمارهٔ ۲۱۲۱

ز خودداری چو موج گوهر آخر سنگ گردیدم

فراهم آمدم چندانکه بر خود تنگ گردیدم

خموشی هم به ساز شرم مطلب برنمی‌آید

نوا بر سرمه بستم بسکه بی‌آهنگ گردیدم

به غفلت وانمودم جوهر اسرار امکان را

جهان آیینه پیدا کرد تا من رنگ گردیدم

به عرض قابلیت‌ گفتم اقبالی‌کنم حاصل

سزاوار فشار دیده‌های تنگ گردیدم