غزل شمارهٔ ۲۱۲۶

بسکه چون طاوو‌س‌، پیچیده‌ست مستی در سرم

جام‌ها در گردش آید گر به خود جنبد پرم

گرد بادم‌، مستی‌ام موقوف کوه و دشت نیست

هر کجا گردید سر در گردش آمد ساغرم

تازه است از من بهار سنبلستان خیال

جوهر آیینهٔ زانو بود موی سرم

موج بر هم خورده دارد عرض سامان حباب

می‌توان تعمیر دل‌ کرد از شکست پیکرم