غزل شمارهٔ ۲۱۲۸

سرمه شد آخر به خواب بی‌خودیها پیکرم

سایهٔ دیوار مژگان که زدگل بر سرم

خواب نازی‌ کرد پیدا شعله از خاکسترم

بالش پرواز شد واماندگیهای پرم

رشتهٔ تسبیحم ازگمگشته‌های یادِ کیست

تاسری از خود برآرم صدگریبان می‌درم

مزد ایمایی‌که از من رنگ حرفی واکشد

معنی نشنیده‌ای افتاده درگوش کرم