غزل شمارهٔ ۲۱۳۳

همچو شمع از خویش برانداز وحشت برترم

بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم

ناامیدیهای مطلب پر نزاکت نشئه بود

از شکست آبرو لبریز دل شد ساغرم

هر بن موی مرا با آه حسرت چشمکی است

سرمه‌ها دارد ز دود خویش چشم مجمرم

در غبار نیستی هم آتشم افسرده نیست

داغ چون اخگر نمکسود است از خاکسترم