غزل شمارهٔ ۲۱۳۵

بر خموشی زده‌ام فکر خروشی دارم

تا توان ناله درودن نفسی می‌کارم

امتحان‌گر سر طومار یقین بگشاید

ریشه از دانهٔ تسبیح دمد زنارم

مرکز همت من خانهٔ خورشید غناست

پستی سایه مگیرد کمر دیوارم

شمع در خلوت خاموشی من صرفه نبرد

بی‌ نفس کرد زبان را ادب اسرارم