غزل شمارهٔ ۲۱۵۱

چو اشک امشب به ساغر بادهٔ نابی دگر دارم

ز مژگان تا به دامان سیر مهتابی دگر دارم

به خون آرزو صد رنگ می‌بالد بهار من

نهال باغ یأسم ربشه در آبی دگر دارم

نفس دزدیدنم با دل تپیدن بر نمی‌آید

نوای الفتم در پرده مضرابی دگر دارم

غرور وحشتم بار تحیر بر نمی‌دارد

چو شبنم در دل آیینه سیمابی دگر دارم