غزل شمارهٔ ۲۱۷۲

برآسمان رسانم وگر بر هوا برم

مشت غبار خویش ز راهت‌کجا برم

گر استخوان من بپذیرد سگ درت

بر عرش ناز سایهٔ بال هما برم

شایان دست بوس توام نیست نامه‌ای

در یوزه‌ای به قاصد برگ حنا برم

عمر به غم‌گذشته مباد آیدم به پیش

خود را ازین ستمکده رو بر قفا برم