غزل شمارهٔ ۲۱۸۴

سراغ عیش ز عمر نمانده می‌گیرم

اثر ز آتش در آب رانده می‌گیرم

رمید فرصت و من غرهٔ خیال‌ که من

سوار توسن برق جهانده می‌گیرم

سحر گذشت و شب آمد بیا که باز چو شمع

رهی ز یاس به پایان رسانده می‌گیرم

به وادیی که‌ کشد حرص تشنه‌کام زبان

عرق ز جبههٔ خجلت دمانده می‌گیرم