غزل شمارهٔ ۲۱۸۵

اگر ساقی ز موج با ده بندد رشتهٔ سازم

رساند قلقل مینا به رنگ رفته آوازم

عروج خاکساران آنقدرکوشش نمی‌خواهد

چوگرد از جنبش پایی توان کردن سرافرازم

مباش ای آرمیدن ازکمین وحشتم غافل

کف خاکسترم بی‌بال و پر جمع‌ست پروازم

نگاه چشم عبرت جوهر آیینهٔ یأسم

گسستنها ز پیوند جهان تاریست از سازم