غزل شمارهٔ ۲۱۸۷

ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم

لب خاموش دایم در قفس دارد چو آوازم

چو تمثالم نهان از دیده‌های اعتبار اما

همان آیینهٔ بی اعتباربهاست غمازم

نفس‌ گر می‌کشم قانون حالم می‌خورد بر هم

چو ساز خامشی با هیچ آهنگی نمی‌سازم

خیالی می‌کشد مخمل‌ کدامین راه و کو منزل

سوار حیرتم در عرصهٔ آیینه می‌تازم