غزل شمارهٔ ۲۱۹۰

به ذوق جستجویت جیب هستی چاک می‌سازم

غباری می‌دهم بر باد و راهی پاک می‌سازم

به چندین عبرت از دل قطع الفت می‌کند آهم

فسانها می زنم‌کاین تیغ را بیباک می‌سازم

در آن عالم که انداز عروجی می‌دهم سامان

سری می‌آورم درگردش و افلاک می‌سازم

نمی‌دانم چسان کام امید از عافیت گیرم

که من در بیخودیها نیز با ادراک می‌سازم