غزل شمارهٔ ۲۱۹۴

قیامت‌ کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم

جهان شد صبح‌ محشر زیر لب خندیدنت نازم

در آغوش نگه‌ گرد سر بیتابی‌ات‌ گردم

به تحریک نفس چون بوی‌ گل‌ گردیدنت نازم

عتاب بحر رحمت جوش عفوی دیگر است اینجا

گناه بیگناهی چند نابخشیدنت نازم

تغافل در لباس بی‌نقابی اختراع است این

جه‌انی را به شور آوردن و نشنیدنت نازم