غزل شمارهٔ ۱۸۰۳

بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن

ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن

چشم و دماغ از عشق تو بی‌خواب و خور پرورده شد

چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بی‌دهن

ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث

هر لحظه زاید صورتی در شهر جان بی‌مرد و زن

هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکر

با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من