غزل شمارهٔ ۲۲۰۴

جنون ذره‌ام در ساز وحشت سخت قلاشم

به خورشیدم بپوشی تا به عریانی‌ کنی فاشم

گوارا کرده‌ام بر خویش توفان حوادث را

به چندین موج چون اجزای آب از هم نمی‌پاشم

نشستی تا کند پیدا غبار نقش موهومی

حیا نم می‌کشد از انتظار کلک نقاشم

سر بی‌سجده باشد چند مغرور فلک تازی

چو آتش پیش پا دیدن به پستی افکند کاشم