غزل شمارهٔ ۲۲۰۹

چون شمع زحمتی که به شبگیر می‌کشم

از داغ پنبه می‌کشم و دیر می‌کشم

طفلی شد و شباب شد و شیب سرکشید

لیکن یقین نشد که چه تصویر می‌کشم

فرصت امید و سعی هوسها همان بجاست

سیماب رفت و زحمت اکسیر می‌کشم

عجزم به زعم خویش رگ از سنگ می‌کشد

هر چند موی از قدح شیر می‌کشم