غزل شمارهٔ ۲۲۱۳

چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشم

تمنای کناری دارم و توفان آغوشم

به شور فطرت من تیره بختی برنمی‌آید

زبان شعله‌ام از دود نتوان ‌کرد خاموشم

قیامت همتم مشکل‌که باشد اطلس‌گردون

دو عالم می‌شود گرد عدم تا چشم می‌پوشم

خوشم ‌کز شور این دربا ندارم‌ گرد تشویشی

دل افسرده مانند صدف شد پنبه درگوشم