غزل شمارهٔ ۲۲۲۵

چراغ خامشم حسرت نگاه محفل خویشم

سپند پای تا سر داغم اما بر دل خویشم

نفس آخر شد و من همچنان زندانی جسمم

ندارم ریشه و دلبسته ی آب و گل خویشم

ز خود برخاستن اقبال خورشید است شبنم را

در آغوشست یار اما همین من مایل خویشم

نمی‌خواهم‌که پیمان طلب باید شکست از من

وگرنه هرکجا ازپا نشستم منزل خویشم