غزل شمارهٔ ۲۲۲۶

چنین آفت نصیب از طبع راحت دشمن خویشم

اگر یک دانهٔ دل جمع‌ کردم خرمن خویشم

چو گل از پیکرم یک غنچه جمعیت نمی‌خندد

به صد آغوش حیرانی بهم آوردن خویشم

به وحشت سخت محکم‌ کرده‌ام سر رشتهٔ الفت

به رنگ موج در قلاب چین دامن خویشم

دلیلی در سواد وحشت امکان نمی‌باشد

همان چون برق شمع راه از خود رفتن خویشم