غزل شمارهٔ ۲۲۳۴

زین ‌گریه اگر باد برد حاصل خاکم

چون صبح چکد شبنم اشک از دل چاکم

دست من و دامان تمنای وصالت

نتوان چو نفس‌کردن ازین آینه پاکم

از آبله‌ام منع دویدن نتوان کرد

انگور نگردد گره ریشهٔ تاکم

بی موج به ساحل نرسد کشتی خاشاک

از تیغ اجل نیست در این معرکه باکم