غزل شمارهٔ ۲۲۳۵
ازکجا وهم دو رنگی به قدح ریخته بنگم
حسن، بی رنگ و، من بیخبر آیینه به چنگم
شوخیام جز عرق شرم درین باغ چه دارد
همچو شبنم گل حیرت چمن آینه رنگم
تهمتآلود هوسهای دویی نیست محبت
عکس او گشتم از آیینه زدودند چو زنگم
شیشه برسنگ زدم لیک ز سنگینی غفلت
چشم نگشود درین بزم رگ خواب ترنگم