غزل شمارهٔ ۲۲۴۹

به این طاقت نمی‌دانم چه خواهد بود انجامم

نگین بی‌نقش می‌گردد اگرکس می‌برد نامم

به رنگ نقش پا دارم بنای عجز تعمیری

به پستی می‌توان زد لاف معراج از لب بامم

هزاران موج ساحل گشت چندین قطره گوهر شد

همان محمل طراز دوش بیتابیست آرامم

چه اندوزم به این جوش‌ کدورت غیرخاموشی

گلوی شمع می‌گردد کمند سرمهٔ شامم