غزل شمارهٔ ۲۲۵۴

از عزت و خواری نه امید است نه بیمم

من‌گوهر غلتان خودم اشک یتیمم

دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا

طور ادبم سرمهٔ آوازکلیمم

هرچند سر و برک متاع دگرم نیست

زین گرد نفس قافلهٔ ملک عظیمم

از نعمت بی‌خواست به کفران نتوان زد

محتاج نی‌ام لیک‌کریم است‌کریمم