غزل شمارهٔ ۲۲۷۰

دل را به یاد روی کسی یاد می‌کنم

آیینه کرده‌ام گم و فریاد می‌کنم

بوی پیامی از چمن جلوه می‌رسد

از دیده تا دل آینه ایجاد می‌کنم

خاکم به باد می‌رود و آتشم به آب

انشای صلحنامهٔ اضداد کنم

چون صبح بسکه فرصت پرواز نارساست

رنگ پریده را نفس امداد می‌کنم