غزل شمارهٔ ۲۲۷۲

وحشتی‌ کو تا وداع اینهمه غوغا کنم

نغمهٔ ساز دو عالم را صدای پا کنم

هیچ موجی از کنار این محیط آگاه نیست

من ز خود بیرون روم تا ساحلی پیداکنم

ناخنی در پردهٔ طاقت نمی‌یابم چو شمع

می‌زنم آتش به ‌خود تا رفع خار پا کنم

یکنفس آگاهی‌ام چون صبح بود اما چه سود

گرد از خود رفتنم نگذاشت چشمی واکنم